تبليغاتX
دختری به اسم دینا
دختری به اسم دینا
با آمدنت خوشبختی زندگی ما هزار برابر شد
   تاتا


یکی دیگه از آرزوهام برآورده شد واسه این یکی خیلی انتظار کشیدم 

هزار بار می گم خداجون دوستت دارم خدایا شکرت شکرت شکرت

دیناجونم در سن شانزده ماه و ده روز راه رفتن رو کاملاً شروع کرد، فدای اون قدم های خوشگلش برم که با ناز راه می ره خیلی خوشش اومده از تاتا کردن وقتی می ریم بیرون تند تند می گه تا تا تا تا، هر لحظه هم بهتر از قبلش راه می ره

کلمات جدیدی که دینا موشه یاد گرفته

کلاغه می گه: اول می گفت دار دار ولی الان می گه غا غا

ماهی: مانی

مامان: جدیداً شده مامانی

آهان راستی یه خبر مهم ۲۰ اردیبهشت سالروز ساخت وبلاگ دینای عزیزم بود تبریک می گم به خودم و خیلی خوشحالم که همت کردم و خاطرات دینارو ثبت کردم امیدوارم دینا خانم بهره ببره.

از علیرضای عزیزم (همون اَدی که دینا خیلی دوستش داره، پسرخاله دینا) ممنوم که قالب وبلاگ و تغییر داده وبلاگمونو خوشگل کرده.

روز مادر هم به همه مامان های مهربون دنیا تبریک می گم (با دو روز تاخیر) وقتی آدم معنی کلمه مادر رو درک می کنه که مادر شده باشه خدایا به خاطر این نعمت بزرگی که بهم دادی ممنونم.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط مامان دینا

این ویروس سرماخوردگی بالاخره بعد از دو هفته من و دینا رو ول کرد خیلی بد بود همه می گفتن این ویروس چرکی بوده با باد اومده، ما هم که از همۀ ویروس ها استقبال می کنیم، دینا دو سری آنتی بیوتیک خورد دکتر می گفت ویروسه در برابر آنتی بیوتیک ها مقاوم میشه البته منم دوبار داروهامو عوض کردم، شنبه یه نفس راحت کشیدیم که آخـــی از دست این داروها خلاص شدیم امـــــــــا دینا رو یکشنبه از مهد کودک آوردم خونه اصلا سرحال نبود مرتب گریه کرد فکر کردم خوابش میاد بهانه میگیره ولی طفلی بچم دلش درد می کرده و من نفهمیدم نصف شب از خواب پریدم دیدم داره صدام می کنه دو زانو نشسته بود تو تختش هی می گفت مامان مامان گفتم حتما خواب دیده بچم واسه اینکه به من بفهمونه دستشو کشید رو بالشش من دست زدم به بالش دیدم خیس شده لباس هاشم خیس خیس گلاب بروتون بالا آورده بود از ساعت ۳و نیم تا ۵ بالا آورد تا معده اش خالی شد قطره متوکلوپرامید بهش دادم کمی بهتر شد و خوابید دوشنبه در خانه بودیم با دینای بی حال همش می گفتم دورت بگردم شیطونی هات خیلی بهتر از بی حالیه امروز رفتیم مهد کودک خانم مربی گفت ویروس جدیده همه بچه ها اینطوری شدن اما کوتاه مدته، خـــــــدا  کی از دست این ویروسا راحت میشیم؟ بعد از ظهر هم خانم مربی گفت دینا خوب بوده غذا کامل خورده ولی اومدیم خونه کاملا بی اشتها بود و مصیبت اسهال هم رخ داد الانم دارم می زنم تو سر خودم، یکی میگه دندونه یکی میگه ویروسه.

از پروژه راه رفتن دینا خانم بگم: دینا از یکسالگی شروع کرد به ایستادن اولش لق لق می خورد ولی به مرور زمان (۴ ماه) تند تند ازجاش بلند میشد ایستا می کرد - من و بابای دینا اینقدر ذوق می کردیم براش دست می زدیم خودش هم شرطی شده بود هر بار بلند میشه و ما حواسمون نبود خودش واسه خودش دست می زد - همۀ مراحل خیلی به کندی و با ترس پیش می رفت از ۱۴ ماهگی یک قدم برمیداشت اونم با هیجان و لرز بعد فراموش می شد بعد از سه چهار روز دوباره یک قدم برمیداشت منم ذوق می کردم میگفتم همین روزهاست که راه بیافته اما از وقتی ۱۶ ماهه شد تعداد قدم ها بیشتر شد الانم بیشتر اوقات سعی می کنه راه بره و اغلب به سمت راست یا چپش حرکت می کنه اگر بخواد سرعت العمل داشته باشه تا به مقصدش برسه چاردست و پا می ره .

همه میگن دینا شیطونه مربی های مهد به بابای دینا گفته بودن چه جوری تو خونه نگهش می دارید؟ ولی اگه یه روز نبرمش مهد مربی ها زنگ می زدنن میگن چرا نیاوردیش جاش خیلی خالیه. ولی به نظر من بچم هزار ماشاءالله خیلی خانم و آرومه  مامان تعریف نکنه کی تعریف کنه

قوربونننننن اون شیطونیات برم من ایشاالله شیطونی هات دوبرابر بشه اما مریضی هات محو بشه

توی حیاط مهد سرسره و تاب گذاشتن و یه خر و یه فیل از اونایی که سکه میندازی تکون می خوره هم هست دینا عاشق اوناست هر روز اول خر سواری می کنه بعد سرسره بازی و یه کمی تاب می خوره آخرش هم با گریه از مهد میاییم بیرون وقت داشته باشم بعدازظهرها میبرش پارک خیلی ذوق می کنه وقتی بچه ها از تاب و سرسره ها بالا پایین میرن

راستی از حرف زدنش بگم که خیلی ماه حرف می زنه 

بع بعی: بع   بع

یک دو سه: ید دو دِه آخرش هم میگه دَه

تاتا: تا  تا

تاب تاب : تاب تاب

 وقتی هم عصبانی میشه با صدای بلند حرفشو بهمون می فهمونه

مثلا الینا با مامانش اومده بودن خونه ما می خواستن برن دینا عصبانی شد بلند گفت مامان دی دا دَدَر نه یعنی الینا ددر نره

 

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط مامان دینا

دینا کامپیوترشناس شده جرأت نداریم دست به لپ تاپ بزنیم، اینقدر غُر می زنه تا بالاخره دستش بهش برسه یه لپ تاپ اسباب بازی براش خریدیم با موس اصلا طرفش نمی ره می دونه اون واقعی نیست، دوست داره وقتی می زنه رو کیبورد عکس العملش رو روی مانیتور ببینه از موس خیلی خوشش میاد حتما باید تهش نور داشته باشه وگرنه عصبانی میشه.

تازگی ها هم یاد گرفته از صندلی میره بالا روی میز ناهارخوری می شینه کلی ذوق و خوشحالی می کنه از اون بالا هرچی گیرش میاد پرت می کنه پایین لذت می بره، وقتی هم که می ره بالا اصلا دوست نداره بغلش کنیم بذاریمش پایین.

قوربونش بشم الهی چندتا حرف جدید یاد گرفته خیلی خوشگل برامون حرف می زنه

گربه: میو میو

هاپو: آپو

هاپ هاپ: آپ آپ

جوجو: جوجو

جیک جیک: جیع جیع

نی نی: نی نی - وقتی خودش رو تو آیینه می بینه میگه نی نی

شیشه شیر: می می

آب بازی: آبه باژی

آب: آب

وقتی آب می خواد: مثلا داره با خودش بازی می کنه تشنه میشه همون حالتی که هست پشت هم میگه آب آب آب

لامپ: آمپ

برق: بر

این چیه؟ - مامان - آبابا - دَدَر از دهنش نمی افته

چند روز پیش که هوا خوب بود تند تند می رفتیم پارک ولی هوا باد بارون شد و من و دینا سرماخوردیم چه سرمایی، شنبه رفتیم دکتر به دینا آنتی بیوتیک داد به من هم یه مشت آمپول ولی هنوز خوب نشدیم

الانم در حال غر زدنه - ما رفتیم

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط مامان دینا

اول از همه باید بگم

دینا جونم پانزده ماهگیت مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختر خوشگلم امروز بعد از تعطیلات رفت مهدکودک به گفته خانم مربی دختر خوبی بوده و گریه نکرده امیدوارم همین جوری بمونه البته ۸ و ۹ فروردین هم که من اداره بودم گذاشتم مهدکودک ولی ساعت ۲ تعطیل می شدن و زودتر می اومد خونه

حرف های خوشگل دینا این روزها کارش شده پرسیدن مامان این چیه؟؟؟

هرچی می بینه میگه مامان این چیه؟ با انگشت خوشگلش هم نشونش می ده و تند تند میگه چیه ؟ چیه؟ چیه؟ چی؟ چی؟ مثلاً من باید تند تند بگم لیوانه لیوانه لیوانه لیوانه ... اینقدر قشنگ می پرسه آدم دوست داره قورتش بده ، هرکسی که دوست داشته باشه بهش میگه مامان برای مثال خاله کوچیکه و بابای الینا (شوهر خواهرم)  

وااااایییی   اگر این دو نفر بچه ای بغل کنن دینا خودشو هلاک می کنه تا بره بغلشون ولی اگه من بچه دیگه ای بغل کنم اصلا عین خیالش نیست

پسر خواهرم اسمش علیرضا ست و امسال بعد از ۳ سال اومد ایران و بنده بسیار زیاد سوپرایز شدم و کلی ذوق و جیغ و خوشحالی، علیرضا وقتی کوچیک بود ازش می پرسیدیم اسمت چیه؟ میگفت اَدی و هنوز که هنوزه ما بهش می گیم ادی ، دینا هم یاد گرفته بود صداش می کرد و وقتی نبود تلفن رو برمی داشت می گفت ادی ادی در ادامه به زبون خودش حرف می زد اینقدر این کارو می کرد تا علیرضا می مود خونه

توی عید هم کلی کیف کرد همش ددر و مهمونی و عشق و حال ؟

یه عالمه عکس گذاشتم از ۱۳ ماهگی تا نوروز در ادامه مطلب ببینید

خسته نباشم



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 توسط مامان دینا

دیناجون سال نو مبارک

دومین بهاری است وجودت، دلمون رو بهاری تر کرده

دوستت داریم خیلی زیاد

دلت شاد و لبت خندان بماند

برایت عمرجاویدان بماند

خدارا میدهم سوگند برعشق

هر آن خواهی برایت آن بماند

برایت ثروتی افزون بریزد

که چشم دشمنت حیران بماند

تنت سالم سرایت سبز باشد

برایت زندگی آسان بماند

تمام فصل سالت عید باشد

چراغ خانه ات تابان بماند




نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391 توسط مامان دینا

دیناجونم دو روزه دیگه میشه سال ۱۳۹۱ و دومین سالی است که سه تایی سال نو رو جشن میگریم

زندگی با وجود تو خیلی زیباست هر لحظه بامزه تر، خوشگل تر، تو دل برو تر می شی و من و بابا از ذره ذره بزرگ شدنت لذت می بریم و خدارو شکر می کنیم.

سال تحویل امسال (۹۰) ساعت ۳ نصف شب بود ساعت دینا هنوز به ایران نشده بود و شبها بیدار بود و روزها می خوابید منم لحظه سال تحویل بیدار بودم کنار هم بودیم و بابای دینا سرکار بود دینا بعد از سال تحویل خوابید و وقتی بابای دینا اومد خواستیم عکس بگیریم دینا همش خواب بود، عکس ها رو الان ندارم انشاءالله در سال بعد با عکس های نوروز ۹۱ می ذارم

دیناجونم عاشقتم نفس منی  

خداحافظ تا سال دیگه




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 توسط مامان دینا

چهارده ماهگی

دینا جونم دختر جونم عزیز دلم چهارده ماهگیت مباررررکککک (با دو روز تاخیر)

وقت نداریم

دو هفته ای میشه خونه تکونی رو شروع کردیم ولی انگار تمومی نداره، من جمع می کنم دینا پشت سر من پهن می کنه الهی قوربونش بشم هر کاری می کنیم اون هم مثل ما می خواد همون کارو انجام بده مثلاً وقتی دارم گردگیری می کنم یا وسیله ای رو تمیز می کنم دستمال برمی داره میکشه رو میز یا زمین، حسابی درگیر خونه تکونی بودیم این روزها هم هر جا میریم کار ریخته از اداره بگیر تا خونه، خیابون ها هم که هر روز شلوغ تر میشه انگار سوت شروع یه مسابقه ای زدن و این مسابقه بعد از تحویل سال تموم میشه و همه به آرامش می رسن یه جورایی همه سرگرم شدن

کارهای دینا

چند وقتی میشه خیلی جیغ میکشه مثلاً وقتی دارم با کسی صحبت می کنم یا دارم کاری انجام می دم برای جلب توجه از اعماق وجودش جیغ میکشه ناگفته نماند من با اولین جیغ از جام می پرم میرم پیشش که ادامه نده ولی کافیه دوباره به کارم ادامه بدم دیناخانم هم به جیغ های بسیار قشنگش ادامه می ده

خیلی وقته یاد گرفته دَر کابینت ها رو باز می کنه هرچی دَمِ دستش  باشه می اندازه بیرون تا الان چند تا خسارت وارد کرده که فدای سرش

وقتی لباسهاشو یا عروسک هاشو می اندازم تو ماشین لباسشویی ، میشینه جلوی لباسشویی کلی داد می زنه سر لباسشویی که چرا داری لباس هامو می شوری

با زبون خودش خیلی حرف می زنه باباش بهش می گه دینا بگو تو مهدکودک چی کار کردی شروع می کنه به تعریف کردن گاهی هم پانتومیم بازی می کنه بالاخره یه جوری می فهمونه که چی کار کرده ، یه بار دینا و خاله جون رفته بودن بیرون وسط راه دینا می خوابه وقتی می رسن خونه بیدار میشه بابای دینا گفت دیناجان رفتی ددر چی کار کردی یه کم صحبت کرد یهو دراز کشید رو زمین سرش رو گذاشت رو بالش یعنی لالا کرده الهی فداش بشم

همچنان چاردست و پا می ره از ایستادن می ترسه فوری میشینه

خداجون شکرت خیلی دوستت دارم

ادامه مطلب رو ببینید



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 توسط مامان دینا

  دختـــرک خوب ما سیزده ماهگیت مبـــــــارک




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 توسط مامان دینا

دینا جونم یک هفته قبل از تولدش سرما خورد حســــابی سرفه هایی می کرد عجیب جالبه که سرماخوردگیش با سرفه شروع شد و کم کم گرفتگی صدا گاهی همراه با تب و این ماجرا ۱۷ یا ۱۸ روز ادامه داشت منم که چپ و راست می بردمش دکتر سه جور آنتی بیوتیک مصرف کرد تا بالاخره خوب شد و شربت پروسپان برای سرفه که خیلی خیلی تاثیر داشت.

اما دکتر متخصص کودکانی که همیشه دینارو می بردم پیشش حسابی سرش شلوغ شده و دیر به دیر وقت می ده هفته پیش نوبتمون شد وقتی رفتیم کلی نی نی اونجا بود.

خانم منشی قد و وزنش گرفت قد: ۷۲  و وزن ۸ کیلو و خانم دکتر گفت چرا اینقدر کمه گفتم دست رو دلم نذار ... دینا همش مریضه یه مکمل شیر تقویتی داد گفت اگه بخوره رشدش خیلی بهتر میشه و کمتر مریض میشه خداروشکر دینا هم می خوره خودمم مزش رو تست کردم خیلی خوشمزه بود 

چهارشنبه هم رفتیم برای واکسن یک سالگی، صبح ساعت ۸ رفتیم اونجا هم شلوغ بود و به خاطر خاص بودن این واکسن فقط چهارشنبه ها تزریق می شد سومین نفر بودیم ولی ساعت ۹ نوبتمون شد به دست راستش زدن و با کمال تعجب دینا اصلا گریه نکرد و وقتی هم از اتاق اومدیم بیرون خوشحالی می کرد گفتن علائم این واکسن بعد از یک هفته مشخص میشه .......

از دینا خانم بگم:

تو این ماه از دندون خبری نبود ولی لثه هاش وَرقلمبیده شده تا ببینیم کی می خوان بیان بیرون

به زبون خودش حرف می زنه و کلماتی که قبلا می گفت دیگه نمی گه یه چیزهایی میگه که نمی دونم یعنی چی مثل بیژ بیژ و تا بیکار میشه میگه دو   دو   دو  - دَبا - بییی اِبی ولی دَدَر از دهنش نمی افته و گاهی هم یه چیزهایی مثل جمله تند تند میگه (دورت بگردم شرمندتم که نمی تونم حرفهاتو ترجمه کنم مامان فدات شده عزیزم)

خیلی بهش برمی خوره اگه کسی بره حموم و دینارو نبره اصلا هم قانع نمیشه پشت در حموم میشینه یا در می زنه و اینقدر گریه می کنه تاطرف از حموم بیاد بیرون

 خودشو تو دل همه جا می کنه مخصوصاً خاله هاش یکسره از بغل این می ره تو بغل اون یکی براشون غش غش می خنده بوسشون می کنه می چسبه بهشون و کارهای جالب که واقعلا جلب توجه می کنه

شونه بهش می دم می گم موهاتو شونه کن فوری شونه رو می کشه رو موهاش، خالش بغلش می کنه رو هوا نگهش می داره می گه دینا پاهاتو تکون بده دینا هم مثل فرفره پاهاشو تکون می ده، اوقات بیکاری با خودش کلاغ پر بازی می کنه

تحمل نداره یک چیزی روی میز باشه باید حتماً پرتش کنه رو زمین حالا می خواهد هرچی باشه

وقتی میاد تو آشپزخونه انگار بمب انداختن همچی سه سوت بهم می ریزه مثلاً سیب زمینی پیازهارو میریزه وسط عروسک های چسبیده به یخچال ولو می شن و ...

و هرچقدر من از اعماق وجودم براش توضیح می دم که اینکارو نکن اینکار بد این جیزه این فلانه این بیساره اوووف میشی بچه نکن ... تو چشمهام نگاه میکنه و می خنده و به کار خودش ادامه می ده.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1390 توسط مامان دینا

مامان تنبلی نیستم وقت نمی کردم عکس ها رو بذارم

برای دخمل یک سالمون ۵ شنبه یه تولد کوچیک گرفتیم با حضور مامان بزرگ ها و خاله ها و عموی دینا

از صبح در تلاش بودم تا دینا رو حسابی آماده کنم که شب گریه نکنه غذاشو کامل دادم ظهر خوابوندمش ولی فقط ۲ ساعت خوابید لباس هاشو عوض کردم فکر می خواهیم بریم دَدَر و یکسره می گفت دددد یکی دو ساعت اول خوب بود ولی مهمون ها که اومدن گریه هاش شروع شد و همش بغل من بود با تلاش فراوان و سعی و کوشش مهمانان عزیز تونستیم چندتا عکس از دیناخانم بگیریم

از کارهای دینا بگم: برای راه رفتن هیچ تلاشی نمی کنه ولی دستش رو به دیوار یا میز میگیره و هرجا دلش بخواد می ره لبه میز ناهارخوری میگره و دسش به هرچی برسه میکشه پایین دلمون خوش بود دستش به این میز نمی رسه و از بس کشوهارو ریخته بیرون روی من کم شد و وسایل داخل کشو که ایمنی نداشت جمع کردم

حرفهای خوشگل می زنه که دلم می خواد قورتش بدم

دینا بگو الله اکبر: اَ لا اَبَر

دینا بع بعی می گه: اَبع بع

ددر: دَ دَ دَ دَ

آبه: آبه

جیز: ژژیز

مامان: ماما

بابا: بابا

بده: اِده

دیگه یادم نمیاد عکس ها رو ببینید



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390 توسط مامان دینا

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

و چه شیرین تر که امروز روز میلاد توست، تو که آغاز شدی ....

                                                                                     

     عزیز من، گل من، تولدت مبارک  

                                                                                     

این عکس چند ثانیه بعد از تولد دینا گرفته شده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قوررربوووونت بشم فدات بشم خوشگل من تولد یک سالگیت مبارک

خدایا ممنونم

به خاطر مادر بودنم

به خاطر دختر داشتنم

به خاطر همسر بودنم

امروز یکی از مهمترین روزهای عمر منه

از روز تولد خودم و بابای دینا مهمتر روز تولد دخترمه

پارسال این موقع دلم می خواست زودتر از جام بلند شم حسابی نگات کنم و بغلت کنم ببوسمت




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 توسط مامان دینا

فدات بشم الهی پارسال این موقع تو دلم بودی منم چشم انتظار دیدنت از یه طرف دلشوره از یه طرف خوشحالی الانم پیشمی با شیطونی های فراوون، اگه هر روز خدارو هزار بار شکر کنم بازم کمه

برای تولدش هنوز نمی دونم باید چه کار کنم، چهلم پدربزرگ دینا دیروز بود و می دونم تو تولد دینا خیلی خیلی جای خالیش حس میشه چون از وقتی دینا به دنیا اومد تو فکر کادوی تولدش بود می خواست براش یه ماشین شارژی بزرگ بخره انگار می دونست می خواد بِره

کارهای بامزه و شیطونی های دینا رو در ادامه مطلب ببینید



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم دی 1390 توسط مامان دینا

هوررررررررراااااا    هورررررااااااااااااااا

فدای دخترم بشم به سلامتی و میمنت و مبارکی  و بعد از ۳ شب تب و بی قراری و یک سرماخوردگی همراه با بهونه گیری های فراوان بالاخره پنجمین مروارید در تاریخ ۱۹ آذر جوونه زد و ششمین مروارید ۲۲ آذر ماه درخشید. این دندون ها پیشین بالا هستند

بعد از این ها نمی دونم باید منتظر کدوم دندون باشم هر مامانی که می دونه به من هم اطلاعات بده پیشاپیش سپاسگذارم.

کارهایی که دینا تو یازده ماهگیش یاد گرفته  و انجام می ده

****** دینا من و بوس می کنه ******* از اعماق وجودم لذت می برم.

کلاغ پر یاد گرفته من میگم کلاغ دینا با صدای بلند میگه اَ اَ من میگم گنجیشک دینا میگه اَ اَ .... گاهی هم ضد حال می زنه هیچی نمیگه

می ره تو اتاق خواب ما حتی موقعی که برق اتاق خاموشه و لبه تخت میگیره می خواد بره بالا نمی تونه

بسیار بسیار فضول شده

وقتی داره می ره جایی که نباید بره و صداش می کنیم سرعتش و زیادتر میکنه

یه پتوی صورتی داره (وقتی دنیا اومد بیمارستان بهمون داد) عاشقش شده و موقع خواب باید حتماً تو بغلش باشه

همچنان هرچی گیر میاره می ذاره تو دهنش

پشت در می شینه تا باباش بیاد و وقتی باباشو می بینه می پره بغلش ازش جدا نمی شه دیگه بغل من هم نمیاد بابای بنده خدا تا چند ساعت نمی تونه لباس راحتی بپوشه

دالی بازی با علاقه بیشتری بازی می کنه

کارهای خطرناکی که دینا انجام می ده و احتیاج یه ۶ تا چشم داره که مواظبش باشی

می ره تو آشپزخونه گاز میگیره و می ایسته و دستشو می ذاره رو فندک گاز و تق تق تق می زنه

یا لباسشویی می گیره و تند تند دگمه هاشو فشار می ده

به پریز برق خیلی ور می ره گاهی هم دهنشو می ذاره رو پریز و لیس می زنه

مرتب می ره جلوی میز تلویزیون و پدر ضبط و دی وی دی پلیر و ... درآورده

کشوها را باز می کنه و گاهی دستش می مونه لای در کشو و جیغ و داد و فریاد

دو سه بار دست زده به شوفاژ و معنی کلمه  جیز رو متوجه شده

خلاصه نمیشه ازش غافل شی

دیناجونم عاشقتم

در اسرع وقت عکس هم می ذارم




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 توسط مامان دینا

مامانی فدات شه دختر عزیزم یازده ماهه شدی

تولد یازده ماهگیت مبارک عزیزم

چیزی نموده به تولد یک سالگیت خوشگلم

 




نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390 توسط مامان دینا

یه گوله نمک شده فقط باید دنبالش بدوییم ، وای به این دست نزن اینو بر ندار اون کثیفه و... ولی شیرین و خوشمزه شده ، خیلی دوست داره کاغذ و مقوا بخوره کلاً هنوز که هنوزه همه چیو می خوره باید چهار چشمی مواظبش باشیم.

کارهایی که دینا جدیداً انجام می ده: وقتی کلاهش رو بهش می دیم می خواد سرش کنه که این حرکتش خیلی بامزه است. شعر اتل متل تولوله گاو حسن چه جوره ... که براش می خونم خودش شروع می کنه می زنه رو پاهاش. دالی بازی خیلی دوست داره تا میگم دینا کجاست سریع دست هاشو می ذاره رو چشم هاش و بر می داره گاهی هم بلند بلند می خنده. یه پتوی صورتی داره که دوستش داره و موقعی که می خوام بخوابونمش حتماً باید تو دست هاش باشه و خودش می کشه رو سرش. بیشتر اوقات با خودش حرف می زنه بیشتر حرف هاش یا بابا داره یا ددر. بیسکوییت و کیک و نون دوست داره بدیم دستش و خودش بخوره دیروز فهمیدم چیزکیک هم خیلی دوست داره، دینا عاشق جانماز و هرکسی رو در حال نماز خوندن ببینه میره کنارش و سریع جانمازش رو بهم می ریزه

روزهای ختم پدربزرگ دینا من مجبور بودم دینا بذارم خونه خواهرم و آخر شب برم بیارمش البته خونه خاله اش خیلی خوب بود و با الینا بازی می کرد و بهنونه گیری نمی کرد ولی در عین حال خیلی دلتنگ ما می شد از تو بغل من تکون نمی خورد و همش دوست داشت بغلش کنم و منم هم بغلش می کرد و تو این مدت حسابی بغلی شد وقتی بردمش مهد کودک یک هفته گریه می کرد و نمی خواست بره ولی خداروشکر مربی دینا گفت تو این هفته خوب بوده، امروز صبح هم وقتی چشم های خوشگلش و باز کرد دید خونه است و منم پیشش هستم خیلی خوشحال شد و کلی ذوق ذوق کرد.

قوربونت برم الهی ببخشید مامان جونی دختر جونی

دینا به روایت تصویر در ادامه مطلب



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390 توسط مامان دینا

سایه ای بود و پناهی بود و نیست
لغزشم را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم کسی چون من مباد
سوگ حتـی قسمت دشمن مبــاد


بــاورم نیست این من نـابــاورم
روی دوش خویش او را می برم


مـی بـرم او را که آورده مـــــرا
پاس ایامـــی که پرورده مـــــرا


می برم درخاک مدفونش کنـــم
از حساب خویش بیرونش کنـــم


مثل من ده ها تن دیگـــــر به راه
جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه


منتظــــر تا بارشان خالی شــود
نــوبت نشخـــوار و نقالی شــود


هــرکسی هم صحبتـی پیدا کند
صحبت از هــر جا بجز این جا کند


دیدنش سخت است و گفتن سخت تر
خوش به حالت ،خوش به حالت ای پدر

متاسفانه روز چهارشنبه ۱۸/۸/۹۰ پدربزرگ دینا (پدر بابای دینا) دار فانی را وداع گفت و از پیش ما پر کشید و رفت

از همه لحاظ مرد نمونه ای بود با ایمان ، باتقوا، مهربون، دلسوز، عاشق خانواده و ... افسوس

خدا هم دوستش داشت که زود بردش

هنوز باورم نمیشه که رفته جای خالیش رو خیلی حس می کنیم، دور از حالا خیلی دینارو دوست داشت و خیلی به دینا حساس بود طاقت مریضی و ناراحتی دینارو نداشت و الان من کوچکترین کاری که برای دینا انجام می دم همش صداش تو گوشمه، من هم که ۱۱ پیش پدرم رو از دست داده بودم خیلی برام سخت تر بود.

خدایا سایه همه پدر و مادرها رو بالای سر خانواده هاشون نگه دار ،به ما هم صبری بده انشاءالله

پدرم همیشه یاد و خاطراتت در قلبم است




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 توسط مامان دینا

دینای عزیزم امروز حالش خیلی بهتره خداروشکر خداروشکر ، روزهای خیلی سختی رو گذروندیم مخصوصاً برای دینا از سه هفته بیشتر شد که این ویروس لعنتی بچه رو اذیت می کرد، سه شنبه هفته پیش حالش خوب شده بود بردمش مهدکودک چهارشنبه هم خوب بود ولی بعدازظهر که باباش رفته بود از مهد آورده بودش گریه کرده بود و سرحال نبود شب هم مهمون داشتیم یه دفعه دینا حالش بهم خورد گفتم شاید چیزی از روی زمین برداشته خورده تو گلوش مونده حالش رو بهم زده ولی هرچی می گذشت بدتر می شد و بیشتر حالش بهم می خورد شب هم تا صبح نخوابید به خاطر اسهال که خیلی شدید شده بود خلاصه این بچه رو هر روز بغل می کردیم می بردیم پیش دکتر یک سری داروهای جدید دکترها هم فقط تاکید داشتند آب بدنش کم نشه که ما خیلی مراقب این موضوع بودیم تند تند شیر یا اُ-آرـاس بهش می دادیم واسه اسهال هم انگار هیچ دارویی وجود نداشت فقط می گفتن از طریق غذا کنترل کنیم که اونم نمی شد چون دینا هیچ غذایی نمی خورد فقط مایعات می خورد تقریبا تا دوشنبه این حالت رو داشت الحمدا... از سه شنبه بهتر شد فقط پاش سوخته که اونم مرتب کرم می زنم

درکل این ویروس بین بچه های نوپا زیاد بوده که فقط هم باید دوره اش (۳۰ تا ۴۰ روز) بگذره تا بچه خوب بشه، تو هوا هم وجود داره بعد از ۵ تا ۶ روز خودشو نشون می ده خلاصه خیلی خیلی مواظب بچه هاتون باشید

در این گیر و داد مروارید چهارم که نیش سمت راست است از لثه های خوشگلش بیرون زد دقیقا نمی دونم چه روزی بود اینقدر سرگرم این ماجراها بودیم یادم نیست

و اما کارهایی که دیناجونم انجام می ده به باباش خیلی علاقه مند شده مرتب می گه بابابابا و دنبال باباش می ره صبح که از خواب بیدار میشه بابابابا می کنه، وقتی هایی که بیحال باشه یا خوابش بیاد یا وقت تعویض پوشک باشه با حالت گریه میگه مامان، بای بای می کنه ، در همه کشوها رو باز می کنه وسایلش رو بیرون می ریزه، دست هاشو می گیره به میز یا مبل یا ... روی دو زانوهاش بلند می شه، هرچی گیرش میاد می ذاره تو دهنش هرچی هم بهش می گم آخه بَد انگار نه انگار کار خودشو می کنه کلاً خیلی نمکی شده ماشاءا... ولی من اصلا فرصت نداشتم از این بچه عکس بگیرم

یه ماجرای غم انگیز هم بگم دخترعموم دو ماه پیش دوتا نی نی به دنیا آورد که یک قل پسره و اون یکی قل دختره، این دو تا موش موشی ها یک ماهه بودن که متوجه شدن دخترش تو قلبش دوتا حفره داره و یک رگ اضافه که خیلی ناراحت شدیم بیچاره دختر عموم که حال و روز درست و حسابی نداره از یک طرف دوقلوها خیلی کاراشون زیاد و خسته کننده است و از طرفی این اتفاق که برای دخترش افتاده، دکتر گفته احتیاج به عمل داره ولی معلوم نیست کی عمل کنن باید تحت نظر باشه

خدایا به این مادر صبر، توان و تحمل بده تو این ماجرا کم نیاره و سلامتی این بچه عزیز و ازت خواستاریم

خدایا نگهدار همه بچه ها باش




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 توسط مامان دینا

دیناجونم دوباره مریض شد اینبار به خاطر دندون های خوشگلش

طفلی خیلی اذیت شد سه شنبه هفته پیش گلاب بروتون اسهال شد گفتیم حتما واسه دندونه کم کم صداش گرفت چهارشنبه بردم پیش دکتر عمومی گفت حساسیتِ ، داروها رو مرتب بخوره خوب میشه ما هم داروهاشو مرتب دادیم مهدکودک هم نبردیم ولی پنجشنبه شب تا صبح بچم نفسش بالا نمی اومد با صدای بلند نفس می کشید صداش شدیداً گرفته بود جمعه با بابای دینا بردیمش بیمارستان لاله خوشبختانه متخصص کودکان بود حسابی همه جاشو معاینه کرد گفت آلرژیه براش قرص و شربت ضد حساسیت می نویسم اگه تا صبح خوب نشد بیارید آمپول تزریق کنیم و برای اسهالش هم آزمایش نوشت گفت همین طوری نمی تونم دارو بدم خلاصه اومدیم خونه منتظر آزمایش خانم خانما شدیم اینقدر اسهالش شدید بود که نمی تونستیم آزمایش برداریم بالاخره ساعت ۵ موفق شدم بابای دینا رفته بود سرکار نمی تونست مارو ببره بیمارستان با عموی دینا رفتیم آزمایش دادیم آزمایشگاه گفت یک ساعت دیگه جوابش آماده است منم دینا بغل یک ساعت تو بیمارستان چرخیدم تا جواب گرفتیم بردیم پیش دکتر گفت ویروسیه آنتی بیوتیک باید بخوره شربت سیفکسین ۱۰۰ نوشت ما هم از همون شب شروع کردیم این بچه صبح که از خواب بیدار می شد تا شب که می خواست بخوابه من هی تو حلقش دارو می رختم صداش بهتر شد افتاد به سرفه کردن که هنوز خوب نشده و اسهال هم همچنان ادامه داره به همراه سوزش پا که خیلی وحشتناکه بچم ضعف می زنه وقتی می خوام بشورمش ۵۰ مدل کرم از داروخانه گرفتیم می زنیم با پاش انگار فایده نداره تقریبا هر نیم ساعت یکبار باید پوشک عوض کنم خلاصه که من و دینا از کت و کول افتادیم ، همه می گن تا وقتی دندونش در بیاد همین طوره این حرف می شنونم دلم می خواد زار بزنم آخه تا کی این بچه باید بسوزه ...

خدایا ازت می خوام مواظب همه بچه باشی




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1390 توسط مامان دینا

عزیز دل مامان امروز سومین مروارید قشنگش از لثه­های لطیفش بیرون زد. دندون نیش سمت راست هنوز دوتای جلو بالا در نیومده، دو سه شب پیش توی خواب همش غُر می­زد گریه می­کرد گاهی ناله می­کرد و سرش رو بلند می­کرد می­کوبید روی بالش نصف شب بغلش می کرد راه می­بردم آروم می­شد یا اینکه سرش روی شونم می­ذاشتم می­خوابید الهی بمیرم براش خیلی درد داشته قربونش بشم تازه اول راهه هنوز بیست و خورده دندون مونده در بیاد.

این روزها کارمون شده دینا رو از زیر میز و صندلی پیدا کنیم یا اینکه همش داریم فکر می کنیم چطور محیط و براش امن کنیم

تا در کم یا یخچال باز می شد دینا رفته تو عکس­ها هم می تونید در ادامه مطلب ببینید



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1390 توسط مامان دینا

دینای خوشگل ما امروز نه ماهش تموم شد وارد ده ماهگی شد

قربووووونت برم تولد نه ماهگیت مبارک

یک هفته از مهد کودک رفتن دینا می­گذره امروز مربی مهد می­گفت از روزهای قبل بهتر بوده و کمتر گریه کرده، این هفته تا ساعت 12:30 ظهر می­موند از هفته بعد هم تا 2 نگه دارنش که ان شاءا... از هفته سوم بتونه تا 4 بعدازظهر بمونه، تو مهد غذا نمی­خوره یعنی کم می­­خوره فکر می کنم واسه این بوده که از مربی­ها غریبی می­کرده وقتی خاله جون، دینا می­آورده خونه حسابی گرسنه بوده و یک کاسه پر سوپ می­خورده امروز خداروشکر انگار تو مهد سوپ خورده بوده وقتی هم اومده خونه گرسنه نبوده الهی دورش بگردم داره کم کم عادت می­کنه ، تو کلاس 10 بچه­اند که همشون مثل کِرم تو اتاق می خزند خیلی بامزه­اند. صبح ها اول خودم آماده میشم بعد دینارو بلندش می کنم پوشک عوض می­کنم شیر بهش می دم ساعت 7:30 از خونه میاییم بیرون وقتی من و با مانتو مقنعه می­بینه اینقدر ذوق می­کنه خوشحال میشه که حد نداره می دونه داریم میریم دَدَر.

هر چی بزرگتر میشه وقتی اداره­ام دلم بیشتر براش تنگ میشه

اما امروز یک اتفاق خوب افتاد دینا خانم بالاخره چاردست و پا رفت خودش که خیلی خوشش اومده گاهی هم وسط راه وِلو میشه که خنده داره دیگه داشتم شک می کردم گفتم حتماً نمی­خواد چاردست و پا بره می خواد یکهو راه بره قوربونش برم کارهای جدید که می­کنه من بیشتر ذوق می کنم.

دینا جونم خیلی حرف می زنه همش داره باخودش ژاپنی حرف می­زنه فکر کنم بیشتر از دَدَر میگه چون حرف دال خیلی بکار می­بره

و اما... یه روز رفتیم آتلیه دینای خوش خنده ما حسابی گریه کرد تمام عکس هاش با قیافه گریه و اشک تو چشم­هاش جمع شده یا روی لپاش اشک بود هر کاری می کردیم ساکت نمی شد چه برسه به اون که بخواد بخنده تمام مدت تو بغل من بود اگه ازش دور می­شدم چنان گریه می کرد انگار تو بیابون مونده چندتا عکس گرفت دیگه بی خیال شدیم ، در ادامه مطلب عکس ها رو ببینید خودتون متوجه میشین

یک روز دیگه با خانواده الیناخانم شام رفتیم بیرون رستورانِ وسط یک پارک بود چندتا عکس هم از این دوتا وروجک گرفتیم که در ادامه مطلب رؤیت می شود



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 توسط مامان دینا

دینا خانم خوشگل ما عزیز مامان از شنبه میره مهد کودک ، امیدوارم خوشش بیاد و گریه نکنه البته هفته اول  2 یا 3 ساعت می گذارم تا عادت کنه اگه بخوام یه دفعه از 7 صبح تا 5 بعداز ظهر بمونه ممکنه زده بشه بدش بیاد، خودم خیلی دلشوره  دارم با اونکه رفتم اتاق بچه ها رو دیدم خانم مربی هم خوب بود بچه ها دوستش داشتن

راستش هر کس یه چیزی در مورد مهد کودک میگه آدم اضطراب میگیره یکی می گه دارو خواب آور می دن یکی می گه با بچه ها خوب رفتار نمی کنن یکی می گه خیلی خوبه اگه از الان بذاری عادت می کنه ...

دینا جونم ببخشید دیگه مامان و بابات باید برن سرکار خاله جون هم نمی تونه همیشه پیشت باشه

طفلی خاله جون دینا 4 ماه بچم رو نگه داشت براش مادری کرد از کار و زندگیش هم افتاد ان شاء ا... هرچی از خدا می خواد بهش بده ما که همش براش دعا می کنیم

فدات بشه مامان

چیزی نموده عزیزکم نه ماهه بشه هر چی بزرگتر میشه نمکی تر میشه ، تازگی ها با خودش حرف می زنه خاله جون صدای دینا رو ضبط کرده خیلی بامزه است، دندون نداره شینِ ش می زنه  با صدای بلند هم اَ اَ اَ می گه، یه روز از اداره اومدم خونه دینا داشت آواز می خوند صداش تا توی کوچه می اومد

هنوز چاردست و پا نمی ره ولی مثل کرم همه جا سرک می کشه هر چی هم دستش بیاد می ذاره تو دهنش

خدایا مواظب همه بچه ها باش




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط مامان دینا

چهارشنبه هفته پیش دینا وقت دکتر داشت روز قبلش هم سرما خورده بود گفتم خدارو شکر که از دکترش وقت گرفتم، چهارشنبه ساعت 2 از اداره اومدم خونه سریع دینا آماده کردم به اتفاق بابای دینا رفتیم مطب خانم دکتر ساعت سه وقت داشتیم ولی شلوغ بود باید می نشستیم چون دینا سرماخورده بود بغلش کردم رفتیم جلوی درب مطب قدم می زدم که بچه های دیگه مریض نشن خلاصه ما تا ساعت پنج قدم زدیم دینا هم کلافه بود از سر و کله من بالا می رفت شیر نمی خورد نق می زد داشتم هلاک می شدم که بالاخره نوبت مون شد خانم دکتر معاینه اش کرد گفت براش آنتی بیوتیک می نویسم ولی تا سه روز صبر کن اگه سرفه کرد بهش بده ولی شربت سرماخوردگی شروع کن، از قد و وزنش پرسیدم گفت خوبه ، دندون هاشم گفت داره می زنه بیرون ولی این دندون بالایی ها خیلی اذیت می کنن گفت موز حلقه حلقه کن بذار تو فریزر بده دستش بکش به لثه هاش و ژل بزن گفتم خانم دکتر انگار ژل اثر نداره گفت به بچه های این دوره زمونه هیچی اثر نمی کنه، بابای دینا ساعت 5 باید می رفت اداره بهش گفتم برو من و دینا با تاکسی می ریم خونه ، خسته و هلاک از مطب اودم بیرون تاکسی سوار شدیم اومدیم خونه سریع به دینا سوپ دادم پوشک عوض کردم گذاشتم وسط حال خودم هم کنارش دراز کشیدم یه لحظه خوابم رفتم از صدای بلند تق تق بیدار شدم دیدم دینا کنارم نیست از جام پریدم دیدم رفته سراغ چاقو و چنگال های روی میز 4  یا 5 تا چاقو از سرش که تیزه تو دستش گرفته داره محکم می کوبه روی شیشه میز سریع چاقوها رو ازش گرفتم خداروشکر دستش نبریده بود کلی از دست خودم حرص خوردم که چرا خوابم برده خوبه چیزی نشد. حالا خوبه هنوز چاردست و پا نمی ره فقط سینه خیز اونم دنده عقب...

بابای دینا داروهای دینا گرفت منم دیدم دینا حالش خوب نیست از همون شب آنتی بیوتیک (کوآموکسی کلاو) بهش دادم تقریبا شش روز گذشت بهتر شده بود ولی هنوز آبریزش بینی داشت که یهو اسهال استفراغ شدید شد دوشنبه از اداره اومدم خونه دیدم دینا خیلی بیحاله و خاله جونش گفت از ظهر تا حالا اسهال داره بغلش کردم یه کم تو خونه راه رفتیم غرغر می کرد براش شیر درست کردم همین که شیشه کردم تو دهنش گلاب به روتون بالا آورد روی من و خودش و مبل ، لباس دینا و خودم و عوض کردم همه جارو تمیز کردم نشستم کنارش دیدم یه کم سرحال شد گفتم حتما دلش پیچ می زده حالش بهم خورده خوب شده و اینکه حتما دلش سرماخورده یه ذره گذشت عرق نعنا و نبات بهش دادم خوب نشد تا صبح بدنش داغ بود و اسهال شدید استفراغ نمی کرد ولی عق می زد، صبح نرفتم اداره بغلش کردم بردم درمانگاه دکتر گفت احتمالا به دارو کوآموکسی کلاو حساسیت داره الان نشون داده قطره متوکلوپرامید و یه قطره دیگه و اوآراس داد ، از هر کدوم 5 قطره بهش دادم و اوآراس هم درست کردم بچم یه قطره هم تو بدنش آب نداشت این اوآراس بدمزه همچین می خورد انگار داره نوشابه می خوره تا شب داروهاشو مرتب بهش دادم گوشت کباب کردم آبش گرفتم بهش دادم بهتر شد فرداش هم اسهالش خوب شد ولی صورتش آب رفته کوچولو شده منم نصف جون

از دیشب بگم شب تاریخی بود، رفتیم خونه مامان بزرگ دینا همه خاله ها بودن شب خوابیدیم دینا خانم 3 بیدار شد گریه کرددددددددد تا اذون صبح هرکاری می کردیم ساکت نمی شد آخر سر با بابای دینا رفتیم ماشین سواری تا خوابید البته تو ماشین هم کلی گریه کرد دیگه نا نداشت تا خوابش برد صبح هم نه و نیم بیدار شد، قیافه همه خوابالو بود و همه تشخیص دادن که دل پیچه داشته...

قربونش برم الان هم داره فوتبال استقلال و پیروزی تماشا می کنه

قد: 66.5                          وزن: 7.300

 راستی ۱۷ شهریور تولد الینا جون بود عکس های تولد در ادامه مطلب ببینید

الیناجونم خوشگل خاله تولد چهار سالگیت مبارک



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 توسط مامان دینا

اول از همه باید بگم :

دینا جونم خوشگل من عزیزترین تولد هشت ماهگیت مبارک دختر خوبم

عزیزم باید ببخشید که با دو روز تاخیر تولدت رو تبریک میگم این چند روز خیلی سرم شلوغ بود

مهمونی رفتیم مهمونی دادیم تو این مهمونی ها بیشتر من و دینا اذیت شدیم تا اینکه بهمون خوش بگذره دینا حسابی بهونه گیر شده بود و مدام نق می زد همش تو بغلم بود اصلا نمی فهمیدم چی میخورم با کی حرف می زنم تمام فکر و ذکرم دینا بود و تو بغلم راهش می بردم الان تا اسم مهمونی میاد غصم می گیره...

آخرین پنج شنبه ماه رمضان بود باید می رفتم اداره صبح دینا دادم به خاله جونش گفتم با خودت ببر خونه مادربزرگش (مادر خودم) بابای دینا خاله و دیناخانم رو می رسونه بر میگرده خونه و من هم تا از اداره تعطیل  شدم و رسیدم به خونه مادربزرگ  داشتن اذان می گفتن و نگاه کردم دیدم دینا خوابیده گفتم خوب تا بیدار بشه منم افطار می کنم یه بشقاب آش کشیدم داشتم می خوردم دینا با گریه از خواب بیدار شد دودیدم بغلش کردم بیدار شدن همانا تا شب گریه کردن همانا.... نمی دونم چی شده بود که یکسره گریه می کرد آروم نمی شد می بردمش تو حیاط خوب بود ولی تا یکی می اومد از جلوش رد می شد می زد زیر گریه، گریه های عجیب غریب تا اون موقع این جور گریه ها رو از دینا ندیده بودم خودم هم باهاش گریه می کرم تو حیاط قدم می زدیم ساعت ده و نیم به پیشنهاد خالۀ دینا سوار ماشین شدیم رفتیم بیرون تا بالاخره دیناخانم خوابید خیالم راحت شد من هم تقریباً داشتم از خستگی می مردم با دینا خوابیدم تا صبح و از اونجایی که چیزی نخورده بودم و حالم بد بود جمعه نتونستم روزه بگیرم...

دینا خانم قربونت برم دیگه اینجوری نشی ها مامانت خیلی ناراحت میشه غصه می خوره دوستت دارم عزیزم

چند وقتی میشه که شکمش خوب کار نمی کرد نگران شدم زنگ زدم وقت دکتر گرفتم گفت چهارشنبه این هفته بیارش حالا از دیروز (با عرض پوزش) اسهال گرفته فکر میکنم واسه دندون هاش باشه بچم آروم و قرار نداره هرگیرش میاد محکم مکشه به لثه هاش .

یک روز جعبه ویتامین آد دادم دستش بازی کنه رفتم تو آشپزخونه برگشتم دیدم یکم از مقوا روخورده تو دهنش نگاه کردم نبود انگشتم کردم تو دهنش نبود گفتم حتماً قورت داده براش شیر درست کردم شیشه گذاشتم تو دهنش یهود مقوارو داد بیرون خیالم راحت شد.

دیناجونم دیگه شیر خودم رو نمی خوره فقط شیرخشک حتی تو خواب . اینم از کارمند بودن مادر

دینـــــــــــــــــا دوستت دارم

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 توسط مامان دینا

شهادت امیرالمومنین (ع) ، امیر قلبها، امیر مهربانی امام علی (ع) را به همه تسلیت عرض می کنم

 

یک شهریور پارسال یکی از بهترین روزهای زندگیم بود وقتی که فهمیدم به لطف خدای مهربون تو وجودم یک دختر خوشگل هست بله روز تعیین جنسیت بود.

تقریبا تو ماه پنجم بودم که بالاخره دکتر برام سونوگرافی نوشت کلی خوشحال بودم و یه کم دلشوره می خواستم مطمئن بشم از سالم بودنش و دلم می خواست ببینم بچم چه شکلی و دختره پسره و باید به اطرافیان که همش میپرسیدن بچت چیه؟ جواب می دادم و راحت می شدم یک شهریور وقت داشتم پیش خانم دکتر دانش با بابای دینا رفتیم چقدرم شلوغ بود نوبت ما که شد باهم رفتیم داخل اتاق قلبم تاپ تاپ می زد از قبل انگار خودم می دونستم دختره ولی بعضی ها بهم می گفتم پسره تو مثل مامان هایی که دختر دارن نیستی و خلاصه از این حرفها که همه زن های حامله می شنون ، خانم دکتر شروع کرد به سونو از سر دینا گفت این سرشه این مخچه این صورت این قلب این بطن چپ این بطن راست و....راستش هیچ کدومشو من نفهمیدم آخه اصلا دیده نمی شد نمی دونم این خانم دکتر چه جوری می فهمید بالاخره گفت بچتون دختره من می خواستم یه جیغ بلند بکشم ولی روم نشد اینقدرجیغ رو قورت دادم اشک تو چشمهام جمع شد نگاه کردم به بابای دینا دیدم اونم داره می خنده از اتاق اومدیم بیرون ذوق زده شده بودیم اول خدارو شکر کردیم به خاطر سالم بدون بچمون و بعدش هم  تند تند اس ام اس می زدیم به خاله ها و عموی دینا به همه خبر می دادیم، این روز قشنگ هیچ وقت فراموش نمی کنم نوشتم که دینا بزرگ شد بخونه بدونه مامان باباش چه حالی داشتن

از این روزهای دینا بگم یه روز مهمونی رفتیم از اول تا آخر مهمونی دینا غر زد و گریه کرد  و تو بغلم بود خیلی دلم براش سوخت آخه خوابش می اومد ساعت ۱۰ شب از همه خداحافظی و معذرت خواهی کردم اودم خونه خوابوندمش بچه راحت شد کلافه شده بود، یه روز دیگه هم یعنی پنج شنبه ما مهمونی دادیم بازم افطار که شد دینا خوابش گرفت و شروع به نق زدن کرد خوبه خاله جون دینا بود وگرنه نمی تونستم همه پذیرایی کنم هم دینا رو بغل کنم بعد از فیلم شبکه سه خاله جون دینا برد خوابوندش خیالم راحت شد اگه مشغول باشم و دینا نق بزنه یا اذیت بشه از دست خودم خیلی ناراحت می شم عذاب وجدان و دل شوره می گیرم.

جمعه خوب بود از بعدازظهرش دوتایی تنها بودیم دختر خوبی بود سوپ و شیر خوب می خورد ولی از شنبه دوباره بی قرار شده سوپ نمی خوره فقط شیر گاهی هم یه ذره تب می کنه هرچی گیرش میاد با تمام وجود گازش می گیره این مشخصات رو واسه در اومدن دندون هاش داشت حدس می زنم این بار هم برای دندون هاش باشه کاش همه دندون ها با هم می زد بیرون یکباره بچه راحت می شد تا میاد یه کم جون بگیره دوباره لاغر می شه

سعی و تلاشش برای چاردست و پا ادامه داره نمی دونم دیگه کی راه بیافته اون موقع باید خونه و زندگی رو جمع کنم از سقف آویزون کنم

دختر موفق می شی عزیز دلم

عکس های دینا عروسک رو ببینید



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 توسط مامان دینا

این مطلب رو وبلاگ پارساجون خوندم اجازه گرفتم کپی کنم آخه خیییلییییی خوشم اومد ازش

زن‎های شاغل، دنیای پیچیده‎ای دارند که هیچ کس جز خودشان آن را نمی‎فهمد. مادرهای شاغل، دنیایشان از آن هم پیچیده‎تر است. باز اگر ماجرا فقط حقوق بود، می‎شد راحت‎تر هضمش کرد «دوستش ندارم، اما به پولش احتیاج دارم، مجبورم.» اما وقتی کارت را از صمیم قلب دوست داری و به بچه‎ات هم عشق می‎ورزی، ماجرا بدجوری به هم می‎پیچد.

مادرهای شاغل هر روز دارند می‎جنگند. با رئیس‎شان برای کار کمتر، با بچه‎شان برای خداحافظی سوزناک، با کسی که از بچه نگهداری می‎کند برای این که طبق اصول‎شان با بچه حرف بزند، بازی کند، غذایش را بدهد، بخواباند و بقیه چیزها، با همسرشان برای این که... پس با کی؟!، با ترافیک برای دیرتر رسیدن، با خانه برای شلوغ بودن، با غذاهای خانگی برای مواد اولیه سخت‎شان، با آینه به خاطر قیافه نئاندرتال خودشان که سال به سال رنگ آرایشگاه به خودش نمی‎بیند، با کمرشان به خاطر درد دائمی که گاهی بالا می‎زند، با...

با خودشان.

با خودشان به خاطر این که انتخاب دیگری ندارند. به خاطر این که وسط یک میدان شلوغ ایستاده‎اند و نمی‎توانند تاکسی‎های یک جا را سوار شوند و مثل بقیه مستقیم بروند و برسند به مقصدشان. تقدیر آن‎ها همین است که همان جا وسط میدان بایستند و کلی تاکسی را که وسط زندگی‎شان ریخته، هدایت کنند و مواظب باشند که تصادف نشود، کسی حق دیگری را پایمال نکند، کسی روی ترمز نزند، کسی اشتباه نرود...

دینا جونم واقعاً همین طوره ، دینای عزیزم من حاضرم برای تو برای پیشرفت تو برای سرافرازی برای زندگی تو و .... هر کاری که می تونم انجام بدم دوستت دارم عزیزم خیلی زیاد خیلی زیاد

قربونش بشم الهی اینقدر بامزه شده گاهی یکی از انگشتهاشو می ذاره تودهنش گوشه لپش قیافش خوردنی می شه صداهای جوواجور در می یاره سرگرم باشم نتونم نگاهش کنم الکی سرفه می کنم اون موقع عین فشنگ از جام می پرم هی می زنم پشتش خانم خانما لبخند می زنه (به عبارتی خر میشم)

اگه کسی بیاد خونمون دم در وایسه اینقدر بی تابی میکنه دلش می خواد باهاشون بره مثلا دیشب وسط خونه نشسته بود پدربزرگش زنگ زد درو باز کردم نذری آورده بود اینقدر دست و پا تکون داد که حد نداشت دید نخیر کسی بغلش نمی کنه حالت گریه به خودش گرفت بهش گفتم عزیزم بابایی می خواد بره خونشون نمی خواد دَدَر بره یه کم باهاش صحبت کردم آروم شد ، فدات شم الهی

چه خوبه تو ماه رمضون زود تعطیل می شم بیشتر پیش دینا هستم صبح های دیرتر می ریم اداره ولی بازم دلم نمیاد ازش جدا شم زودتر بلند میشم لب تخت می شینم اینقدر صورت معصومانه اش رو نگاه می کنم کارهایی که می کنه تو خواب نگاه می کنم لذت می برم خدارو شکر می کنم یا وقتی نصفه شب بلند میشم بهش شیر بدم اول حسابی بوسش می کنم بعد شیر می دم

بازم می گم خدایا شکرت هزار بار می گم خدایا شکرت




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 توسط مامان دینا

الهی قربونش بشم  فقط همین

در ادامه مطب عکس دیناخانم ببینید و نظر بدهید



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 توسط مامان دینا

عزیزدلم  دینا جونم تولد هفت ماهگیت مبارک

 

هوررراااا دومین مروارید هم امروز از لثه های خوشگلش اومد بیرون

بچم طفلکی واسه این دندونش خیلی اذیت شد صورتش کوچولو شده اولین دندونش که در اومد نه لیش می کرد نه پاش می سوخت ولی واسه این یکی هم لیش کرد هم پاش سوخت کلا سرحال نبود ولی بالاخره زد بیرون...

دیناخانم همچنان با صدای بلند حرف (صداهایی مانند جیغ) می زنه وسط حرفهاش دس دسی می کنه گاهی اوقات هم تو خواب حرف می زنه چندبار یهو از خواب پریدم نگاش کردم دیدم خوابه خوابه وقتی می ذارمش رو پاهام که بخوابه یهو غلت می زنه حالت نشستن می گیره و بعضی وقت ها هم اصلا دوست نداره بخوابه تا لالایی می خونم گریه می کنه دیگه تو خواب هم غلت می زنه دنده به دنده می شه خیلی برام جالبه

دینا داره تلاش می کنه چاردست و پا بره ولی هنوز نتونسته وقتی دمر می خوابه شکمشو می بره بالا پاهاش هم همینطور روی پنجه ها می مونه زانوشو خم می کنه ولی تا میاد حرکت کنه ولو می شه این حرکتش خیلی خنده داره اینقدر بوسش می کنم تا لپاش قرمز شه

الان هم داره فیلم سه دونگ، سه دونگ می بینه و باهاشون حرف می زنه

الهی قربونت بشم عزیزم

این دوتا خانم خوشگلا دارن می رن تولد ترنم (دختر همسایه) که یک ساله شد




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 توسط مامان دینا

دینای عزیزما نانای و دس دسی یاد گرفته اینقدر بامزه میشه که خدا می دونه تا صدای موزیک میاد شروع می کنه تکون تکون خوردن جو گیر که میشه دوتا دس دسی می کنه دوباره به نانای ادامه می ده باز دس دسی می کنه

از غذا خوردنش بگم: به فرنی علاقه ای نداره ولی الحمدا... سوپ رو خوب می خوره گاهی جعفری به سوپش اضافه می کنم، یک بار زرده تخم مرغ رنده می کنم، یک بار بادوم می ریزم، یک بار هم جو پرک شده ریختم، اشتهاش هم یک روز خوبه یک روز بد اصلا نمی شه پیش بینی کرد همه می گن واسه دندون در آوردنه....  دو سه روزه شکمش خوب کار نمی کنه امروز به سوپش آلو اضافه کردم ببینیم تاثیر داره یا نه

موش موشی الان تو روروئک نشسته این ور اون ور می ره گاهی هم یه غری می زنه

دخمل مارو در ادامه مطلب ببینید



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم مرداد 1390 توسط مامان دینا
  


دیناخانم خوشگل خانم هنوز یک دندونیه، فکر می کنم اون یکی خیلی اذیتش می کنه چون بعضی وقت ها خیلی خشمگین می شه بهونه می گیره و فقط و فقط با دَدَر آروم میشه خواب هم که اصلا نداره شبها تقریبا ساعت ۱۰ به بعد می خوابه صبح ۶ بیدار میشه منم همون موقع بیدار میشم ولی بیچاره خاله جون اون موقع صبح چشم هاش باز نمی شه ولی مجبوره پا به پای دینا بیدار باشه

یه روز اومدم خونه دیدم دینا نشسته مشغول بازی خاله جونش هم از خستگی خوابش برده به دینا گفتم موش موش خاله رو خوابوندی  با دیدن من کلی ذوق کرد منم که تو اداره دلم تاپ تاپ می زنه دلم پر می کشه براش ثانیه شماری می کنم تا برسم خونه وقتی ترافیک باشه که کلی عصبی میشم

بچم امروز کلی همکاری کرد با مامانش امروز تعطیل بودم تو خونه خیلی کار داشتم خدارو شکر دینا اذیت نکرد آروم بود منم به همه کارام رسیدم بعدازظهر رفتیم فروشگاه شهروند تو کالسکه حسابی خوابید ولی تو ماشین بیدار بود

بازم میگم خدایا شکرت خدایا شکرت




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم مرداد 1390 توسط مامان دینا

هورررررررررررا                          

هووووووووووووورررررررررررررررررررررررااا

هوووووووووووووووررررررررررررررررررااااااااااااااااااااا

خیلی خوشحالم خیلی زیاد دینا جونم عزیز مامان خوشگل مامان امروز در سن شش ماه و بیست و هشت روز اولین مروارید قشنگش جوونه زد

دومی هم خیلی نزدیکه فکر کنم تا فردا بیاد بیرون

دینا جونم مبارکه مبارکه مبارکه

فقط ببین مامانت و بابات چه ذوقی می کنن واسه مرواریدات




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام تیر 1390 توسط مامان دینا
.:Copyright © 2011 <-MAMANDINA-> , All Rights Reserved:.